تبليغاتX
خودمونی

خودمونی

Cry your tears

Smile your smiles

but never,never surrender.

Remember that

In yourself lies the strength

To believe that your dreams

are always close by,

even when they seem to be farthest away.

Linda Principe




+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 4:6 PM توسط شیرین |


روزي عيسي به حواريون گفت " من خواهش و حاجتي دارم اگر قول ميدهيد آن را براورده كنيد بگويم"

حواريون گفتند " هر چه امر كني اطاعت كنيم"

عيسي از جاي حركت كرد و پاهاي يكايك انها را شست.حواريون در خود احساس ناراحتي مي كردند ولي چون قول داده بودند خواهش عيسي را بپذيرند تسليم شدند .و عيسي پاي همه را شست. همين كه كار به اتمام رسيد حواريون گفتند " تو معلم ما هستي شايسته اين بودكه ما پاي تو را ميشستيم نه تو پاي مارا"

عيسي فرمود" اين كار را كردم براي اينكه به شما بفهمانم كه از همه سزاوارتر به اينكه خدمت مردم را بر عهده بگيرد عالم است.اين كار را كردم تا تواضع كرده باشم و شما درس تواضع فرا گيريد و بعد از من عهده دار تعليم و ارشاد مردم مي شويد راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهيد اساسا حكمت در ضمينه تواضع رشد مي كند نه در زمينه تكبر همانگونه كه گياه در زمين نرم دشت ميرويد نه در زمين سخت كوهستان"

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388 11:28 AM توسط شیرین |


خداوند مخلوقاتش را مانند حجاب آفريد.

كسي كه اين را بداند به سوي خدا هدايت خواهد شد.

اما كسي كه حجاب را واقعي بپندارد از درك حضور خدا منع خواهد شد.


+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 10:5 PM توسط شیرین |



آنکس که بداند و بداند که بداند        اسب خرد از گنبد گردون بجهاند          

 آنکس که نداند و بداند که نداند        لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند        بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و نداند که نداند       در جهل مرکب ابدالدهر بماند

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 9:27 PM توسط شیرین |


روزي با خدا در ساحل دريا قدم ميزدم . به عمرم نظري كردم در طول عمرم همواره دو رد پاي طلايي وجود داشت از خد ا پرسيدم رد پاي دوم مال چه كسي است؟ خدا پاسخ داد: رد پاي من است كه همواره همراه تو بودم .من به رد پاها نگاه كردم دريافتم در بعضي قسمت ها يك رد پا وجود دارد متوجه شدم كه اين زمان ها از زندگي من بسيار سخت و من با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم مي كردم از خدا پرسيدم : خدايا مگر نگفته بودي اگر به دنبال من بياييد من همواره با شما خواهم بود؟ خدا پاسخ داد: بله.گفتنم: پس چرا در زمان مشكلات من تنها يك رد پا وجود دارد؟ چرا مرا تنها گذاشتي؟خدا پاسخ داد آن رد پا از آن تو نيست.در آن زمان من تو را در آغوش حمل مي كردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 1:3 PM توسط شیرین |


يا رب اين شمع شب افروز كاشانه كيست؟

جان ما سوخت بگوييد كه جانان كيست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 1:0 PM توسط شیرین |


 دیگر حسابش را ندارم.

کلمه به کلمه اش را حفظم.

ولی طنین صدای تو هر بار برایم تازگی دارد

فقط ای کاش

پیغام منشی تلفنی ات را

هر چند دقیقه عوض می کردی!

 

 

 

 

 

حرف هایت مثل سنگ میان گلوله برفی ست!
به نظر شوخی می رسد  

ولی جدی ست!

 

 

 

 

اگر کمی عاشقش هستی

وبسیار دوستش می داری

به تو تبریک می گویم!

چرا که لامپ های کم مصرف

بیشتر عمر می کنند!

 

 

 

باز هم ماهی ها به گل نشستند

نفت کش ها را به آب بیندازید!

 

 

 

او درخت ها را قطع می کرد

برای ساختن پرچم های......

حفاظت از محیط زیست!!!

 

 

من با عشق پودر می شوم زنگ می زنم.

تو با عشق طلای خالص می شوی

عشق از من دیه می گیرد

اما تو...

بیمه شخص ثالث می شوی!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 8:21 PM توسط شیرین |


دوستان خوبم ما میتونیم با قرار دادن بنر سپندارمذگان تو وبلاگامون سنت آیین زیبای

ایرانی احیا کنیم.

یرای دریافت کد بنر و پرچم به لینک زیر مراجعه کنید.

بنر سپندارمذگان

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 7:2 PM توسط شیرین |


ایران سرزمین آریایی

ایران سرزمین مهر و دوستی

ایران سرزمین تمدن جهان

ایران سرزمین زردشت

ایران سرزمین کوروش ها و داریوش ها و آرش ها

ایران سرزمین جهار فصل

ایران سرزمین ادیان الهی

ایران سرزمین تاریخی پربار

ایران .......

ایران سرزمین من سرزمین تو 

ایران سرزمین عشق و دوستی

سپندارمذگان پیشاپیش مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 5:52 PM توسط شیرین |


روزی یک مرد ثروتمند پسرش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا

زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آن ها یک شب را در خانه محقر یک روستا به سر بردند.

در راه بازگشت و پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان جه بود؟

پسر پاسخ داد :عالی بود پدر!

پدر پرسید :به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم!

و پدر پرسید: چه چیزی از سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشه کرد و گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا.

ما در حیاط مان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاط

مان فانوس های تزئینی داریم وآن ها ستارگان را دارند.خیاط ما به دیوارهایش محدود

می شود اما باغ آن ها بی نهایت است!

در پایان حرف پسر زبان پدر بند آمده بود و پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من

نشان دادی ما واقعا فقیر هستیم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387 7:53 PM توسط شیرین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/07/01 - 88/07/30

88/05/01 - 88/05/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31



پیوندها

لحظاتی با طاری
علم نوین
وبلاگ تخصصی کامپیوتر
سكوت
افسونگر
یار تنهایی
..: دانلود جديدترين آهنگها و ويدئو کليپ ها :..
گفتگو دروني
افكار من
سوگند ساهي
violon the father of instrumentals